هشتم بهمن ماه سال 1394........تقریبا سه ماه و نیمه که میام سر کار......خیلی بالا و پایین داشتم تو این مدت.......روزای خیلی خوب کنار همکارای خوبم......روزای خیلی بد با اشتباهات هر چند جزئی که داشتم و به تبع اون خودخوری هایی که کردم.......
تقریبا یک هفته ست که مامان رفته پیش مجید و سپید.......منم دائما درگیر کمبود وقت و بدوبدو.....کلاس فرانسه و تدریس زبان و تز.......ارشدی که هنوز هم یادم نمیاد هدفم چی بود از خوندنش.......نمی دونم شاید یه روزی ببینم کار خوبی کردم!
خلاصه که خیلی خسته م......اما می خوام سعی کنم از زندگیم لذت ببرم.....دلم خرید مانتو و کتاب میخواد.......اخر این هفته رو گذاشته بودم برای رسیدگی به کارهای تزم اما بیشتر دلم میخواد برم خرید.....
دلم یه آرشیو خونی درست و حسابی هم میخواد.....
باشد که رستگار شویم.
برچسب:
نویسنده: آرمان زمانی